روان نویس | اشعار و جملات زیبا

محل تبلیغات

اشعار عاکف خراسانی

رفتی و در فراقت خاک سیه به سر شد 
صحرا و کوه و هامون از آب دیده تر شد 

گفتم مگر به گریه آرام گیرد این دل 
دامان جامه تر شد احوال دل بتر شد 

گفتم مگر به زاری عزمت دگر نمایم 
هیچ اعتنا نکردی آن گریه ها هدر شد 

رفتی و پیش چشمم تاریک گشت عالم 
افلاک واژگون گشت دور جهان دگر شد 

در جستجوی رویت این دل به بوی مویت 
چون باد کو به کو رفت چون حلقه در به در شد 

هر چند رفتنش را آن گریه بی ثمر بود 
اما به روزگاران این عاشقی سمر شد 

گردون فسانه ای خواند از زندگانی عاکف 
ما را به خواب کرد و این قصه هم به سر شد

"عاکف خراسانی"

نظرات (0)

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.