روان نویس | اشعار و جملات زیبا

محل تبلیغات

سخن درست بگویم، ندارم آن دهنی

سخن درست بگویم، ندارم آن دهنی
که بر زبان ز دهان تو آورم سخنی
دهان تنگ تو یک نقطه است و، نکته درین
که پی به سرِّ دهانت نبرده ممتحنی
چگونه سرٌِ دهانت نگنجد اندر وهم
که میدمی به تن مرده جان ز هر سخنی
ز رشک غنچهٔ گل پیرهن به تن بدرد
اگر دهن بگشائی به خنده در چمنی
بر دهان تو باید به خویشتن خندد
زند چو غنچهٔ گل سر ز چاک پیرهنی
همیشه نقل دهان تو، نٌقل مجلس ماست
چو مُنعقد شود از اهل راز انجمنی
چه جای حیرت اگر گاه صحبت دهنت

دهد تکلّم ناهید جان به هر بدنی؟  


ناهید همدانی

نمود باز چمن روی دلربای گلی

نمود باز چمن روی دلربای گلی
که خون کند دل صد بلبل از جفای گلی
بیار باده که در گلستان خُرّم عشق
شده است بلبل طبعم غزلسرای گلی
ز بلبلان همه مرغ دلم فسرده تر است
کسی مباد چو من هیچ مبتلای گلی
نگریم از چه درین فصل گل چو ابر بهار؟
که دست شسته ام از جان خود به پای گلی
چو باد، خاک بیابان چرا به سر نکنم؟
که آب شد دلم از آتش جفای گلی
به هر نفس کشد از سینه مرغ دل فریاد
درین قفس ز غم روی دلگشای گلی
ز شوق روی تو چون غنچه پیرهن بدرم
صبا چو باز کند بند از قبای گلی
گلی که چیده ز گلزار زندگی ناهید

بهار عمر خزان کرده در وفای گلی 


ناهید همدانی

آب بودم صحبت آذر گلابم کرده است

آب بودم صحبت آذر گلابم کرده است
خاک بودم کیمیاگر زر نابم کرده است
بندهٔ پیر خراباتم که در دیر مغان
خدمت جام و سبو را انتخابم کرده است
چل صباح اندر بزیر دست و پا چوب و لگد
خوردم از مغ تا کنون در خم شرابم کرده است
بیخبر از واعظ و بیگانه از گفتار شیخ
آشنا با نالهٔ چنگ و ربابم کرده است
خوشهٔ تاکم که آدم چید از باغ جنان
آتش شرم از گنه یک قطره آبم کرده است
یک کتابی می که نوشیدم ز دست می فروش
واقف از اسرار و آیات کتابم کرده است
گر دل دیوانه از دستم برون شد باک نیست

لطف حق معزول از این ملک خرابم کرده است 


میرزا حبیب خراسانی

گر نیکوئی بار آورد، نخل وجود آدمی

گر نیکوئی بار آورد، نخل وجود آدمی
باقی است تا روز ابد، بود و نبود آدمی
بردار اگر داری توان باری ز دوش دیگران
کاین یک بماند در جهان از یادبود آدمی
این طایر خلد آشیان چون پا کشد زین خاکدان
البته گردد شادمان خُلد از خلود آدمی
گر عقل شد در مُلکِ جان فرمانروا و حُکمران
دارد زمین بر آسمان فخر از وجود آدمی
گر جهل استیلا کند، شوری چنان بر پا کند
تا در نزول اغوا کند، قوس و صعود آدمی
گر در طریق معرفت، خواهی مقام آدمی
باشد وجود احمدی بهتر شهود احمدی
معراج احمد شد مَحَک، بگذشت چون از نُه فلک

گشتند ارکان ملک، محو از وجود آدمی  


ناهید همدانی

در محفل اغیار همه غنج و دلال است

در محفل اغیار همه غنج و دلال است
در مجلس عشاق همه رنج و ملال است
چونست که بر عاشق دلخسته حرام است
وصلش که بیاران هوسناک حلال است
در مجلس ما خیره تر از آتش سوزان
با غیر گوارنده تر از آب زلال است
با لعل لبش گشته هم آغوش یکی خال
کس دیده حمیرا که هم آغوش بلال است
تا کوی و یم گر چه یکی گام فزون نیست
از غیرت وهاد است و تلال است
با خیل گدایان اسیرش چه سر و کار
شاه است امیر است و همه عز و جلال است
***
این خانه که پیوسته در او جوش و خروش است
از کیست مگر مصطبهٔ باده فروش است
این مستی می نیست که هنگامهٔ عظق است
وین نالهٔ نی نیست که آواز سروش است
گر توبه ز تزویر و ریا میکنی ای شیخ
وقت است که امشب قدح باده بجوش است
دوشینه ز مسجد به خرابات کشیده است
این شیخ قدح نوش که سجاده بدوش است
راهی بگشائید کز این خانه برآئید

کین خانه پر از بانگ سباع است و وحوش است 


میرزا حبیب خراسانی